هانای من به دنیا اومد...
امروز دو روز از تولد هانای قشنگم می گذره... کوتاه اومدم تا عکسشو بذارم. عشق و زندگی من 50 سانتیمتر قد و 2860 گرم وزن داره. اینهم عکسش در روز تولدش یعنی 14 آبان 1390 (هانا ساعت 8 صبح به دنیا اومده) و این عکس حول و حوش ساعت 3 بعد از ظهره ...
فردا این موقع....
هانا جونم، کوچولوی من، دخترم ساعت 11:51 - این نوشته رو می خوام در طول روز بنویسم. روزی که برای آخرین بارها دارم تکونات رو حس می کنم. دیشب داشتم به روزای اولی که فهمیده بودم اومدی توی دلم فکر می کردم. به نگرانی هایی که داشتم. به اینکه چقدر کوچولو بودی وقتی برای اولین بار دیدمت و چقدر بزرگ شده بودی وقتی برای آخرین بار توی سونوگرافی دیدمت. باورم نمیشه که از فردا مسئولیت سخت مادری کردن رو روی شونه هام حس می کنم. امروز بابات هم همین حس رو داشت. هردومون نگرانیم. نگران هر چیزی که به تو مربوطه اما بزرگتر از اون نگرانی، این هیجانی است که توی وجود هردوی ما جاخوش کرده. ساعت 14:32 - کارامون کم کم تموم شدن. بابا که از حمام بیاد میریم یه ...
خیلی کوتاه
امروز توی آخرین ویزیت، دکتر پورزند پیشنهاد تعویض تاریخ رو داد که منم از خدا خواسته قبول کردم. به امید خدا هانا خانم روز شنبه 14 آیان به دنیا میاد. ما بی صبرانه منتظریم که روی ماهش رو ببینیم. ...
لحظه دیدار نزدیک است...
الان که دارم می نویسم به تو فکر می کنم. تویی که تا به امروز در من مانده ای، با من پیوند خورده ای و دیگر به آمدنت چند روزی بیش باقی نیست. شمارش معکوس شروع شده و حس من حس غریبی است. انگار با گذشت هر روز و هر ساعت و هر لحظه بیشتر پی به بودنت می برم. دیگر برای من جنینی کوچک نیستی. در وجودم کودکی می بینم که تنها 13 روز تا آمدنش وقت باقی است. دردانه من از خداوند می خواهم به من توان دهد تا برایت مادری باشم که معنای واقعی کلمه مادر را به ترجمان می کشد. کاش بتوانم در لحظه های شادی شریکت و در لحظه های غم پناهت باشم. کاش بتوانم واژه مادر را آنچنان که مادر خودم برایم به تصویر کشید، برایت نقاشی کنم. دخترم بیا و با آمدنت روزهای پاییزی ما را درخشان کن....
عکس سونوی هانا
عکس هانا جونم در 34 هفته و 5 روز... در عکس اول دخترم انگار دردش اومده و توی عکس دوم می خنده فداش بشم من تیکر من براساس تاریخ زایمان 18 آبان ...
هانا بزرگ شده
سلام موش موشی من روز چهارشنبه 20 شهریور دوباره رفتیم برای سونوگرافی. این بار هم مثل دفعه پیش سرت پایین بود و در حالت سفالیک قرار گرفته بودی. وزنت توی 34 هفته و 5 روز شده بود 2400. عکس هم ازت گرفتیم. خیلی شبیه باباتی انگار دخترم. پس من چی؟؟ احساس کردم خیلی ناز داری. توی هر دو تا عکسی که دکتر ازت بهمون داده، دهنت رو باز کردی و انگار که داری گریه می کنی، حرف می زنی یا یه همچین چیزی. یه عکس هم خودم ازت گرفتم که داری می خندی. وای خیلی بانمکیییییییییییییییییی می خوامتتتتتتتتتتتت دختر ! دیگه تا اومدنت دقیقا 24 روز مونده و من و بابات دیگه بیتاب شدیم تا زودتر ببینیمت. بخصوص بابات که اینقدر هم شبیهش شدی ...





