بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
هانا کوچولوی ما - بهانه زندگی
هانا کوچولوی ما - بهانه زندگی
برای تو می نویسم که بودنت عشق را کامل می کند.
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 3 مرتبه

هانای خوشگلم رو بردیم سفر.. جمعه و شنبه رفتیم طالقان. هوا خیلی خوب بود و البته شبش رعد و برق شد. هانا خواب بود و برق رفته بود. بابا و بابایی شومینه روشن کردند و خیلی خوش گذشت... به جز اینکه همه بوی دود گرفتیم ولی شب جالبی بود... همش با عمه سارا خندیدیم. 

پنج شنبه هم رفته بودیم عروسی... اینم عکس هانا خانوم با موهای شینیون کرده:

اینم چند تا عکس از توی خونه و آبشار کرکبود و بیرون از خونه:

 

 

 

 

 



موضوع : مهمونی
تاريخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 5 مرتبه

شنبه 16 اردیبهشت چند تا از خاله ها و نی نی های نازشون اومدن خونه ما...

هانا و آرمان خاله آرزو

نمی دونم چرا هانا به آرمان خاله نگین گیر داده بود.. هی اشکشو در می آورد

جمع نی نی ها جمعه... آرمان - هانا - بنیتا - آرمان

بنیتا میگه: منم آرمان

ما دوستتون داریییییییییییییم



موضوع : مهمونی
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 11 مرتبه

هانا جون خیلی وقت بود می خواستم بیام گفتگوهای خاله های نی نی سایتی رو توی روز تولدت بنویسم.. نوشتن که نه... کپی کنم واست...

مائده مامان پرنیا (12 شب): مریمی فردا زایمان داره واسش دعا کنین

نرگس (8:29 صبح): الان مريمي بايد هاناي گلشو ديده باشه. الهي كه جفتشون سالم و سلامت باشن

سهیلا (8:32 صبح): صبحححححح بخيررررررررررررررررررررررررررررررررر 

مريمي مباركهههههههههههههههههههههههههههه حتما تا الان ديگه مامان شدييييي

خانمی (9:18): سلام مامانا 
كسي ميدونه مريمي چه ساعتي عمل داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگین مامان آرمان توپولی (10:31): مباركهههههههههههههههههههههههههههههه مريمييييييييييييييييييييييييييي هانا خانومتو ديديييييييييييييييييييييييي اي جانم از طرف من ببوسش

باران اردیبهشت (10:42): مريمي جونم قدم هانا جون هم مبارككككككككككككككككككك

آزاده مامان هانا (10:45): مريمي قدمه نو رسيده مبارك مامان خانوم مادر شدنت رسما مبارك

ملیحه (12:51): سلام خوبين؟امروز مريمي مامان شدههههههههههههههههه مباركه

نهال (12:54): سلاممممممم 

مباركهههههههههه

مروارید مامان آوا (1:47 بعد از ظهر): سلااااااام ما اومديم 
هانا هم به دنيا اومد هورااااااااااااااا

خانمی مامان یکتا (1:47): كسي از حال مريمي خبر داره؟؟؟؟؟

مروارید مامان آوا (1:48): من الان باهاش صحبت كردم بيمارستان بود هانا2860 بود وزنش 
وضع مريمي هم خوب بود ميگفت خيلي كم درد داريم

نخودی مامان امیرمهدی (1:49): سزارين بود؟

خانمی مامان یکتا (1:50): آخي 
نميدوني شكمش رو فشار دادن؟؟؟؟

آزاده مامان هانا (1:52): خدارو شكر نينيه مريميم به سلامت اومد 

اي جونم هاناي بند انگشتيييييييييييي خدا كنه زود عكسشو بزاره

مروارید مامان آوا (1:55): چرا مريمي هم سزارين بود از فشار شكم چيزي نگفت بعيد مي دونم فشار داده باشن 
گفت سينمم گرفته وااااااي كه چقدر دلم خواست

مریم مامان پینگیل (7:48): من ظهر زنگيدم به مريمي صدا گريه هانا رو هم شنيدم

مائده مامان پرنیا (7:48): مريمي چي گفتتتت؟؟

مریم مامان پینگیل (7:50): هيچي احوالش رو پرسيدم صدا گريه هانا رو شنيدم خدا رو شكر خوب بودن من گريه ام گرفت

مائده مامان پرنیا (7:51): اوخييييي

باران و مريمي و مليحه و نهيرو تصور كنين. لابد الان يكيشون داره شير ميده يكيشون داره گيساشو ميكنه از بيخوابي (احتمالا نهير) يكيشون داره آروغ بچه رو ميگيره و يكيشونم داره پوشك عوض ميكنه ههههههههه

مريمي نيست بره زيراب مريم جاشو پر كرده ههههههههه

 

آره عزیزمممممممم این بود نوشته های خاله هااااااااااااااای نازنین نی نی سایت که هنوز هم باهاشون دوستیم.

هانا در پارک



موضوع : تولد هانا
تاريخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 13 مرتبه

امروز جمعه 8 اردیبهشت 1391 شده دیگه و دختر ما یه عالمه کارای جدید می کنه.

اول اینو بگم که هفته پیش قرار شد برم دوباره موسسه و زبان درس بدم. دو جلسه رفتم اما دختر عزیزم وقتی برای اولین بار حدود 2 ساعت با باباش توی خونه تنها موند 45 دقیقه آخر بدجوری گریه کرد. دیدم داره اذیت میشه. آخه توی خونه حتی روزایی هم که کلاس نداشتم همش به من می چسبید واسه همین دیگه نمیرم با اینکه خیلی دلم می خواست برم دوباره درس بدم. گریه اما فدای سر هانا جونم ماچ

اولین سرماخوردگی رو هم که خوردی... بمیرم واست ناراحت

هانا بانوی ما دیگه میشینه و البته کمی لق لق می خوره.... نیشخند کلا نشستن رو دوست داره خیلی

اما اخیرا وقتی میشینه باسنش رو هل میده جلو و کمرش رو کاملا بلند می کنه.. نمی دونم دقیقا می خواد چیکار کنه از خود راضی

دوباره صداش در اومده و از الف یا ی رو جدا جدا میگه.

دیگه توی کریرش بند نمیشه و یه جورایی کریر واسش کوچیک شده.... قد بلند منننننن 

توی صندلی غذاش میشینه و سوپ و فرنی و پوره رو می خوره و کلی هم لذت می بره البته در حین خوردن برنامه های زیان انگلسیش رو می بینه و حال می کنه. منهم همراه با اون برنامه ها باهاش کار می کنم. در حال حاضر هانا علاقه خاصی به الفبای زبان انگلیسی داره و از هجی کردن کلمات خوشش میاد.

توی روروئک سواری ماهر شده و علاوه بر دنده عقب به پهلو ها هم حرکت می کنه.

کلا دختر ما خیلیییییییییی شیطون و وروجکه و فکر نکنم با وجود هانا نیازی به بچه پسر داشه باشیم. خنده

 عکسها:

بده من مامان...

کور شدم خببببببببببب

اولین نشستن:

چه دخملی

 



موضوع : اولین های تو
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 19 مرتبه

وای که چقدر دیروز به هانا و مامانش خوش گذشت... کنار این نی نی های خوشمزه قلب

هانای صورتی پوش، آرمان خاله نگین، بنیتای خاله گلاره، پارسای خاله الناز، آوای خاله صفورا، بنیتای خاله سارا

خیلی نازین همتون.... موش بیاد همتون رو بخوره با هم



موضوع : مهمونی
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 18 مرتبه

امروز 25 فروردین 1391 هانا خانوم ما در پنج ماه و 11 روزگی با روروئکش راه رفت... البته دنده عقب. نیشخند خب تازه اولش اینطوریه. همه بچه ها دنده عقب میرن و بعدش درست راه میرن.

اینم چند تا عکس از روروئک سواری و موارد دیگه

خمار من هههههههههه

وای مامان کشتی منو....

تاب منههههههههههه

اینم شست پای منهههههههه

آخ جون تابستوووووووون

راه میرم خداااااااااااا



موضوع : اولین های تو
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 15 مرتبه

باورم نمیشه که 5 ماه از روزی  که تو وارد زندگی ما شدی گذشته است. در این 5 ماه لحظه لحظه اش برای ما پر از شور و شادی و خاطره های تکرار نشدنی و پر از لذت بود. کارهای جدید تو با اینکه برای همه بچه های این سن اتفاق می افته اما زندگی ما رو از لذت پر کرده. با اینکه می دونم نمیشه اما دلم می خواد این روزا یک کم دیرتر بگذرند تا من لذت بیشتری از اونها ببرم. خیال باطل

وقتی صبح ها از خواب بیدار میشی میام بالای سرت میگم سلام مامانم سلام عشق من و تو با تمتم وجود می خندی و دل من رو آب می کنی. وقتی هم که کنارت دراز کشیده باشم می فهمم که نگاهم می کنی و وقتی چشمامو باز می کنم یه جفت چشم شیطون بهم می خنده. تازگیا دم صبح میارمت پیش خودم و تو به پهلو می خوابی، شیر می خوری و با دستات منو لمس می کنی. وقتی که از خواب می پری و گرسنه هستی غرغر می کنی و من خنده ام می گیره. وقتایی که می خوای بیای بغل من، سریع دست و پا می زنی و ذوقک می زنی. موقع شیر خوردن همش دستات رو تکون میدی، گاهی سینه رو می گیری، گاهی دستمو، گاهی انگشتتو می کنی توی دهنم و گاهی هم خودتو می زنی اما اونقدر مشغول خوردنی که متوجه نمیشی. و من با دیدن ایم حرکات غرق در لذتی میشم که واقعا نمی تونم توصیف کنم. پاهاتم که مدام بالا و پایین میره و محکم می زنیشون زمین. درد نمی گیره مادر؟ لیوان آبت رو با دو تا دستت می گیری و قورت قورت آب می خوری. آب خنک رو هم فقط قبول داری. همه چیز رو با دستات نگه داری و می خوای بخوری مثل دیروز که می خواستی کریرت رو از روی زمین برداری و بخوری ههههه. عاشق گاز زدن هویج هستی هههههه و اونقدر به لثه هات می مالی که رنگ لبت میشه نارنجی. خوشمزه

همچنان غلت نمی زنی اما کاملا وارد شدی که با کمک ما راه بری. فکر کنم یهو پا میشی شروع می کنی به دویدن. نیشخند

شست پا قسمت مورد علاقه توئه واسه خوردن. اگه جوراب یا کفش پات باشه دنبال شست پات می گردی و اگه پیداش نکنی به همون جوراب یا کفش قناعت می کنی. یول

تازگی ها با دورپیچت تو رو ساندویچ می کنم و می خورم. چه حالی می کنی و غش غش خنده هات همه جا رو پر می کنه. از اون قهقهه های از ته دل قهقهه

وقتی دمر میذارمت یه کوچولو سینه خیز حرکت می کنی. اما طولانی که بشه اهن اوهون می کنی و غرغرت میره آسمون. نگران

از بغل من و بابا با همه می خندی اما خیلی دوست نداری بغل غریبه ها بری. مژه

عاشق خجالت کشیدنت هستم. خودتو توی بغل من قایم می کنی و می خندی. خجالت

دوباره آوازه خوانی رو شروع کردی و این خیلی خوبه. چون می تونم از تن صدات بفهمم چه احساسی داری. ماچ

از روز دوشنبه 14 فروردین فرنی و حریره بادوم رو برات شروع کردم به پختن ولی وقتی سفت باشن نمی خوریشون و من یک مقدار شل تر درست می کنم. به جای شیر پاستوریزه هم از شیر خشک استفاده می کنم. دو روزه سوپ هم می خوری و خیلی دوست داری. فکر کنم از این بابت به من و بابات رفتی. خوشمزه

به محض اینکه فرصت کنم عکس میذارم.

دوستت دارم عشق زندگی من. اول و آخر همه چی. هانای من قلبقلبقلب



موضوع : عمومی
تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 27 مرتبه

امروز 14 فروردین 1391 پنج ماهگی شما تموم شد و وارد 6 ماه شدی. رفتیم پیش دکتر. قد شما 66 و وزنت 6300 گرم بود. دور سر هم 41.5 شده است. دکتر اجازه داد که غذای کمکی رو شروع کنیم و من امروز اولین فرنی تو رو پختم و تو یک قاشق خوردی. فردا دو قاشق و همینطور روزی یک قاشق باید اضافه کنم. دکتر گفت که خیلی رشدت خوبه و من خیلی خوشحالم. قلب بغل

 



موضوع : عمومی
تاريخ : جمعه 11 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 27 مرتبه

هانا خانوم ما از روزی که شروع کرد به دست خوردن تا امروز که یاد گرفته ادای منو موقع خوردنش در بیاره خیلی پیشرفت کرده. خیلی بامزه لباشو به هم می ماله و زبونش رو میاره بیرون تا مثل من، منو بخوره نیشخند

- دست خوردن خوشمزه

- آوازه خوانی و سر و صدا کرذن، جیغ زدن آخ

- آپو آپو کردن همراه با فوران تف به بیرون ههههههه چشمک

- گرفتن اشیا در دست و بلافاصله بردن توی دهن

- مشت خوری

- شست خوری

- خوردن انگشت شست پا (گاهی یک پا و گاهی هر دو پا)

- الان که دیگه خودکفا شده و خودش وسایلو بر می داره و می کنه توی دهنش

- صبح ها سنگینی نگاهش رو حس می کنم. وقتی چشمامو باز می کنم می بینم زل زده به من 

- عاشق بازی قایم موشکه و امروز برای اولین بار خودش دست منو از روی صورتم برداشت تا بهش بگم دالی موشه... باهوش کوچولوی من

- دیشب هم اومد شست پاشو بخوره اما شلوارش روی پاشو گرفته بود. یه کم مکث کرد و بعدش اول شلوارشو از روی زانو گرفت و کشید پایین و بعدش پاشو خورد

- عاشق راه رفتنه هههههه هنوز لق لق می خوره اما دوست داره روی دو تا پاش راه بره

- هفته ای یه دونه غلت می زنه دل ما رو خوش می کنه، فکر کنم از اون کوچولوهاییه که یهو راه می افتن

خلاصه اینکه خیلی شیرینه و من و باباش از ته دل می پرستیمش. قلبقلبقلب

اینم یه عکس داش مشتی خونه بابا داریوش ، درحالیکه لم داده گوشه مبل گرم و نرم 

 



موضوع : اولین های تو
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 35 مرتبه

سال 1390 به پایان رسید و سال 1391 شروع شد. سالی که گذشت یکی از بهترین سال های عمرم بود. البته اون سالی که با هومن هم آشنا شدم هم یکی از بهترین ها بود. خدای بزرگ هانای قشنگ و دوست داشتنیم رو بهم داد. 14 آبان یکی از قشنگ ترین روزهای عمرم بود. و سال 1391 رو درحالی آغاز کردم که یه فرشته کوچولو توی بغلم نشسته بود و با تعحب به من و پدرش نگاه می کرد. همون لحظه تحویل سال از خدا خواستم که هانای من رو همیشه صحیح و سالم نگه داره و به ما این قدرت رو بده که والدین خوبی براش باشیم. از دختر قشنگم که اولین بهار عمرش رو داره می بینه عکس زیاد گرفتم اما خب عکساش خیلی تکی نیستن و من نمی تونم بذارمشون اینجا. فقط یه دونه عکس مناسب هست که به عنوان یادگاری سال نو اینجا میذارم تا هم دوستانش ببینن که دخترم بزرگ شده و هم خودش بعدا ببینه و لذت ببره. ماچ

هانا جون من کارای زیادی یاد گرفته که بامزه ترینش اینه که ادای منو در میاره وقتی لبم رو به هم می مالم که مثلا می خوام بخورمش نیشخند اونهم اینکارو می کنه و غش غش می خنده.

راه رفتن رو خیلی دوست داره و همش می خواد که تاتی تاتی راش ببریم. شیطون مامان قلب

اشیا رو با دستش می گیره و مستقیم می کنه توی دهنش. خطا هم نمی کنه. تشویق

سر و صدای زیادی از ته حلقش در میاره. فکر کنم همین  روزا به حرف بیاد. متفکر

انگاری دندوناش میخاره چون همش دندونی ژله ای خنکش رو می ماله به دندوناش و حال می کنه خنده

وقتی هم عصبانی بشه و به گریه بیفته که وای وای وای.... خنثی

مدل جدید شیر خوردن رو یاد گرفته. سرش رو میذاره روی بازوی من و شیر می خوره بغل

یه لحظه چشم از من بر نمی داره و خیلی به من وابسته شده. می ترسم بعدا خیلی اذیت بشه. با اینکه خیلی واسه اینکارا زوده اما از بغل من بغل کسی نمیره و روشو بر می گردونه. واسه اومدن به بغل من هم دستاشو باز می کنه بغل

روروئکش رو حیلی دوست داره و توش حال می کنه. انگار تعجب می کنه که توی هوا راه میره هههه نیشخند

شست خوردنش با اونهمه ملچ و مولوچ دل همه رو آب میندازه خوشمزه

عاشق برج هوش پومینش هست و هوشمندانه اونو به هم می ریزه وقتی من می چینم روی هم هورا

اینم عکس خانم خانما



موضوع : عید
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

هانا کوچولوی ناز، اینا رو بخون تا خاطراتت از دوران جنینی شروع بشه.

موضوعات
نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 43 نفر
بازديدهاي ديروز : 176 نفر
بازدید هفته قبل : 405 نفر
كل بازديدها : 38602 نفر
امکانات جانبی