هانا کوچولوی ما - بهانه زندگی
برای تو می نویسم که بودنت عشق را کامل می کند.
تاريخ : يکشنبه 27 بهمن 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 970 مرتبه

مامانی من شرمندم... اونقدر گرفتارمممم که نمی رسم بیام وبلاگتو بنویسم... اما تو روز به روز بامزه تر میشی و من بیشتر دوستت دارمممممم عشق من

دلم میخواد یه روز سر فرصت بیام عکس بذارم. اومدم بنویسم که نگی مامان یادش رفت بنویسه.

داریم میریم خونه جدید و کلی کار دارم. کلاس هام هم هستن.

میام دوباره با عکس



موضوع : عمومی
تاريخ : يکشنبه 1 دی 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 887 مرتبه

ممنونم این کلمه ایه که هر وقت چیزی از کسی میگیری میگی... خیلی بامزه میگی... خیلی بالال بود... اینم یعنی خیلی باحال بود قلب

 

هفته ای که گذشت یکی از بهترین هفته ها بود...

روز 4 شنبه قبلش هم واسه دیدن نی نی جدید خاله رومینا و امیرمهدی رفتیم خونشون که عکساشو میذارم. خیلی بهمون خوش گذشت. نینیشون خیلی نازه.

البته باید بگم که بابات 3 روزش از این هفته رو خونه نبود. اولش من یه کم ناراحت بودم اما در جمع دوستای خوبمون برامون زود گذشت. بابا هومن یکشنبه عصر رفت ماموریت. من و تو هم توی خونه با هم بازی کردیم. و قرار بود که روز 2شنبه اش بریم کرج خونه خاله آزاده و هانا جونش. خاله آزاده زحمت کشیده بود واسه نهار دعوتمون کرده بود و قرار بود نیر جون هم از ارومیه برسونه خودشو. خیلی بهمون خوش گذشت.

3شنبه از صبحش خاله نیر اومد خونه ما بعدش هم مریم جون سهیلا جون گلاره جون و رومینا جون هم اومدن. نهار پیتزا درست کردم. تو هم تا ظهرش مهد بودی. وقتی هم اومدی کلی بازی کردی.

4شنبه هم اولین دوره ماهانه بود که خونه خاله شیما جمع شدیم. صبحش هم من و تو رفتیم خونه مرسیم جون و سبحان واسه نهار. شبش رفتیم دنبال نیر جون و تا اون جا برسیم هلاک شدیم ههههه. تو با دوستات اونقدر بازی کردی که شب تا رسیدیم خونه گفتی مامان میرم بخوابم. ههههههههههههه

خب حالا قبل از عکسا باید بگم که من و تو دوستای خوبی داریم و امیدوارم دوستی هامون همیشه دوام داشته باشه.

 اول 4شنبه خونه خاله رومینا...

کرج خونه خاله آزاده -گیری داده بودین همتون به این سرسره

حالا خونه خودمون

خونه خاله شیما دوره اول و قرعه کشی



موضوع : مهمونی
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 1079 مرتبه

هفته پیش دوشنبه در یک اقدام ضربتی رفتیم شمال. با خودمون کلی لباس گرم بردیم اما هوا خیلی خوب بود. گرم نبود اما سرد بچسب بود. خیلی خوب بود. دو روز موندیم و برگشتیم که خدا رحم کرد چون با برفی که شروع به باریدن کرد همینطوریش 10 ساعت تو راه موندیم. حالا بریم سراغ عکسا اما قبلش بگم که تو خیلی زود سوال پرسیدن رو شروع کردی مثلا:

هانا : این کفش کیه؟

جواب من: مال بابا هومنه.

هانا: چرا اینجاست؟

جواب من: درش آورده.

هانا: که کجا بره؟

جواب من: بره سرکار

هانا: با چی بره؟

و الی آخر.. خدا رحم کنه.. خیلییییییییییی سوال می پرسیا نیشخند

حالا عکسا:

این مال توی راهه. ابهت دماوند گرفته بودت. هر وقت می ترسی میگی می خوام لالا کنم.. اینجا هم بغل بابا مثلا لالا کردی که دماوند رو نبینی نیشخند

شب اول کنار شومینه - خودتو خیس خالی کردی

فرداش لب دریا

خدایا برای داده ها و نداده هات شکر !

 



موضوع : مسافرت
تاريخ : يکشنبه 10 آذر 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 1123 مرتبه

عزیزم 5شنبه خونه خاله یاسمن و گل پسرش رادین جوون دعوت بودیم. زود رفتیم خونشون تا خیلی بهمون خوش بگذره. رادین خیلی خیلی پسر خوبیه. همه اسباب بازی هاشو میداد تا شماها بازی کنین. بهتره بعضیا یاد بگیرن که حس مالکتیشون منو کشته نیشخند

اما اونجا خیییییییییییییلی بهمون خوش گذشت هم من دوستامو دیدم هم تو و کللللللی با هم بازی کردید و مام کلی حرف زدیم و قرار شد از این به بعد یه مهمونی دوره ای دوستانه ماهیانه بگیریم نیشخند

خوب میریم سراغ عکسا:

از راست رهام، هانا، مه سما، رادین، لیانا، مشکات .. اونیم که اون آخر ولو شده رهام شیما جوونه نیشخند

عکس پشتکی نیشخند

دوستی زیاد نیشخند

مامانا:

اینم خونه منفجر شده خاله یاسی:

 

عزیزم دوستت دارم خیلی قلب

قراره فردا بریم شمال... من برم وسایلمونو آماده کنم.

 



موضوع : مهمونی
تاريخ : سه شنبه 5 آذر 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 869 مرتبه

عشق مامان درست یک روز قبل از تولدت توی مهدتون عکاس اومده بود. منم چون نمی دونستم کارشون چطوریه گفتم فقط یک عکس ازت بگیرن. حرفی نمی زنم و فقط میگم دوستت دارم. روز به روز بزرگ تر و خانم تر میشی و به قول خودت: هانا خیلی خامونه (خانومه)

فقط انگار گریه کردی قبلش چون خیلی قیافه ات تو همه سوالقلبمتفکر



موضوع : عکس
تاريخ : شنبه 18 آبان 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 882 مرتبه

عزیزم با چند روز تاخیر تولدت مبارک. امروز 18 آبانه و 4 رور از زادروز تو می گذره. انگار همین دیروز بود که راس ساعت 8 و 10 دقیقه صبح دکتر پورزند تو رو از دل من کشید بیرون. چه جمله ای نوشتم هههههه

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار مکیدن شیر رو شروع کردی... همین دیروز بود که اولین قطره خون رو ازت گرفتن واسه آزمایش غربالگری و دل من ضعف رفت از گریه تو... انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نشستی.. برای اولین بار گفتی مامان... اولین دندونت در اومد... چهار دست و پا رفتی... دستتو به دیوار گرفتی و بلند شدی... وای خدای من خیلی زود گذشت و من اصلا دوست ندارم این قدر زود بزرگ بشی و کمتر به من اختیاج داشته باشی... مامان جون (که خودت همش به من میگی مامان جون) الهی من قربون اون قد و بالا و اون حرف زدنت بشم. از خدا میخوام همیشه صحیح و سالم باشی و من اونقدر زنده باشم که بتونم تو رو سروسامون بدم.. عزیز دلم یواشتر بزرگ شو. دل من طاقت نداره که چند سال دیگه خیلی کم وابسته من باشی. دوست دارم بهترین مادر واست باشم اما می دونم هیچ کس کامل نیست و من هم که خیلی نقص دارم. ببخش اگه گاهی از دستت عصبانی میشم. گلم گناهی متوجه تو نیست، اشکال از کم حوصلگی من و گاه خستگی منه. دوستت دارم هانا هزاران بار و خدا رو هزاران و میلیون ها بار شکر که تو رو به ما داد. 

اینم عکس های روز تولدت یعنی 14 آبانه که من کیک بردم مهد کودک تا با دوستات هم تولد داشته باشی:

اون پسری که لباس سبز تنشه دوستته کاوش که انگار همش با هم بازی می کنین.

تولدت مبارک عسل من



موضوع : تولد هانا
تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 1346 مرتبه

عزیز دل مامان. تولدت 4 روز زودتر برگزار شد چون 14 ابان ماه محرم شروع میشه. برای تولدت بابا هومن و عمه سارا و شهناز جون خیلی زحمت کشیدن. به من هم روز تولدت خیلی خوش گذشت. چند تا از دوستامون رو دعوت کرده بودیم چون جامون خیلی محدود بود و شرمنده بقیه شدیم. 

عشق من ایشالا 120 ساله بشی و من شاهد خوشبختیت باشم. باورم نمیشه 2 سال از روزی که خدا تو رو به ما هدیه داد می گذره و تو اینقدر خانوم و بزرگ شدی. کاملا حرف می زنی و معنا و مفهوم و ارتباط بین جملات رو درک می کنی و من به هوش بالای تو افتخار می کنم. 

اینم عکسای تولدت. باید بگم که سحر جون و گل پسرش ارشاک از مشهد اومده بودن و ما رو کلی خوشحال کردن. رقص چاقوت رو هم بنیتای گلاره جون که من خیلی خیلی دوسش دارم کرد. واقعا دختر ناز و ملوسیه.

تو و مه سما جون و ارشاک جون

کیک دورا

میز شام

 

تولدت مبارک گل مامان



موضوع : تولد هانا
تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 1024 مرتبه

دختر خوشگلم. امروز قبل از اونکه در مورد تولد تو که در واقع فرداست بنویسم. اومدم تا عکس تولدهای دوستات رو بذارم توی وبلاگت. البته از 10 مرداد شروع می کنم که تولد آریامهر عزیز پسر سهیلا جون بود.

تو و نیوشا جون... از موفع کیک عکس نداریم چون گرم بود شیطونی می کردی. 

 

تولد مشکات جون در تاریخ 18 مهر.

 

تولد گروهی بچه های آبان در تاریخ 19 مهر 92

تو و دو تا آرمان

کیک تولد

 

1 آبان 92 تولد بنیتای سارا جون

تو و آوا جون

 

2 آبان تولد راستین جون

تو و مشکات تو کفش ماماناتون

تو و راستین جون

 

3 آبان تولد بنیتای گلاره جون

 

9 ابان تولد آوای صفورا جون

 

خیلی ددری شدیم هممونننننننن.... ایشالا تولد همتون مبارک باشه.

 

تولد شما هم 10 ابان بود که 4 روز زودتر از روز تولدت بود. که ایشالا فردا عکساشو میذارم



موضوع : مهمونی
تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 890 مرتبه
سلام بر عشق بی همتای من مامان جون این چند وقته خیلی درگیر بودم و البته نی نی وبلاگ واسم باز نمیشد. نه می تونستم اینجا بنویسم نه واسه دوستات نظر بذارم. هزار ماشالا اونقدر بزرگ شدی و خانوم که هرچی بگم کم گفتم. 4 5 روزه که دیگه شیر نمی خوری. خیلی منطقی قبول کردی که بزرگ شدی و نباید شیر مامان رو بخوری. قربونت برم من. حرف زدنت هم که ماشالا روز به روز بهتر میشه و گاهی چیزایی به زبون میاری که دهن ما باز می مونه. هرچی بهت میدیم میگی مرسی خیلی ممنونم. هر چی رو دوست داری میگی خیلی دوسش دارم. همش منو بوس می کنی و میگی مامان جون دوستت دارم. این چند وقت اونقدر ننوشتم و اونقدر مهمونی و تولد رفتیم که همش روی هم تلنبار شده. پس فردا هم تولدته البته تو 14 آبان متولد شدی و بهترین خوشی ها و نعمت ها رو برای ما به ارمغان آوردی اما دهم جمعه واست تولد می گیرم و همه دوستای خوبمون رو هم دعوت کردم. الان هم اونقدر سرعت اینترنت پایینه که نمی تونم عکس بذارم اما قول میدم قبل از گذاشتن پست تولد بیام و عکس این چند وقت رو بذارم. و از این به بعد هم هفته ای یک بار وبلاگت رو به روز کنم. مامان جونم خیلی دوستت دارم. خیلی باهوش و مهربونی. مهدت رو خیلی دوست داری. با بچه ها خوب تا می کنی و اخیرا هم حس مالکیت درت ایجاد شده که می دونم اقتضای سنت هستش. دوستت دارم. پیشاپیش تولدت مبارک و خدا رو شکر به خاطر دادن تو به ما.

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 | نویسنده : مامان مریمی
بازدید : 1089 مرتبه

امروز اومدم فقط عکس بذارم. آخه سرکارم و یه سری عکسا رو هم ندارم اینجا. فعلا عکسای آتلیه ات رو میذارم که 11 شهریور رفتیم. خوشگل خوش تیپ فتوژنیک مامانننننننننن قلب



موضوع : آتلیه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
درباره وبلاگ

هانا کوچولوی ناز، اینا رو بخون تا خاطراتت از دوران جنینی شروع بشه.

موضوعات
نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 47 نفر
بازديدهاي ديروز : 347 نفر
بازدید هفته قبل : 999 نفر
كل بازديدها : 351225 نفر
امکانات جانبی